تبليغاتX
نگاه دیگر

نگاه دیگر

تا کی مادی نگری!!؟؟؟

مادر  بهشت  من  همه  آغوش گرم تست        گوئي   سرم    هنوز   به  بالين  نرم تست

مادرحيات با تو بهشت است و خرّم  است          ور  بي  تو بود  هر دو جهانش جهنّم است

ما را عواطف اين همه  از شير  مادر  است          اين رقّتي كه دردل وشوري كه درسراست

اغلب  كسان  كه پرده حــــرمت دريده اند         در    كودكي    محبّت    مــــادر     نديده اند

امروز   هستيم   به  اميد  دعـــــاي تست         فردا   كليد   باغ   بهشتم    رضاي     تست
شهریار


روزت مبارک جان من

مادرم


بوسه بر دستانت


و مبارک این روز بر مادر مهربان همسر عزیزم

برچسب‌ها: شعر
نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 1 توسط حسام| |

جان من علت این حواس پرت برای توست

دلگیر شدنت ز من و نمی دانی برای توست

در حضور تو خنده بر لبم دارم

لیک نمیدانی این خنده از برای توست

در فراق تو اشک بر دلم بینم

تو نمی دانی این غم برای توست

بلبل چمنم به وقت دیدارت

تو نمیدانی سکوت من از برای توست

تو دلبری میکنی و دل ز من بردی

نیک میدانم رسم دلبری برای توست

گره اخم تو آتشیست بر جانم

حکم بندگی باز کردن گره ایست که برای توست

من از نگاه تو فهمیدم این گره برای من است

تو گره نداری این ادا فقط برای توست


باد صبا تو به صدرا بگو که رسم عشق

آه و غم دارد و غم و غصه برای توست
                                                                             
حسام

گلم این نا چیز تقدیم تو باد
این خشک سالی که هرگز حتی بیتی نسروده بود به بود وجود تو طراوت گرفته و سبز شده
:x lovestruckدوستت دارم:x lovestruck

برچسب‌ها: دل نوشته
نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 10 توسط حسام| |

آدم گاهی دلش برا دوستاش تنگ میشه

وقتی میرم به بلاگ هایی که میتونم و میخونم پست هاشون رو 

یهو دلم هواشونو میکنه

 بلاگ همدم عزیزم آیدین که همین که نیست واقعا برام فضا دلگیر میشه

بلاگ وحید عزیز ، مهسا جون و زهره بانووووو

حتی دلم برا کامنت های طولانی فرهادم تنگ میشه(واسه خودشون پستی بودن)

دلم برا بلاگ حسین غریبه تنگ شده

و مشتاق خوندن مطالب مهرداد و ژوبی و اشکان و یوسف و کیا هستم.

دلم برای مهرشاد تنگ شده که دیگه فکر کنم فراموش کرده ما ها رو

دلم برا نوشته های عاشقانه میکده عشاق تنگه

برا عاشق حسین..........

نمیدونم چرا اینطوری شد...........

اما یهو دلم بد جوری اینجوری شد

دوستتون دارم رفقا ، هرچند که خیلی هاتون گذاشتین رفتین



برچسب‌ها: دست نوشته
نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 1 توسط حسام| |

سوخت آنچه نباید میسوخت

شکست آنچه نباید میشکست

ریخت  آنچه نباید میریخت

در شکست ، پهلو شکست ، حرمت رخته ، دل شکست..........


مادر آنوقت که در را نگه داشته بودی برای حفظ حریم خانه ات ، کجا بودم من.......

دلم برا محبتت تنگ شده

برا نوازشت

برا شانه زدنت

برای دعا هایت

برای عطر جا نمازت

مادر کجا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی مادری میمیرد قسمتی از فرزند خود را با خود به زیر خاک میبرد.....


السلام علیک ایتها صدیقه الشهیده



برچسب‌ها: مناجات
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 1 توسط حسام| |

زمستان است و دارد برف می آید

خوب از امروز تصمیم گرتم که اگه شد هر وقت دلم گرفت یک نامه بنویسم ،اینکه برا کی ،نمیدونم

اما با خودم ، با خدا، با همه یه دنیا حرف دارم

اما جرات گله ندارم

                         هوا سرد است

                                                وجود گرم من جای هیچکس نیست

خدایا من واقعا نمیدانم چه کار کنم، من کسی را دوست دارم که برای من نیست ، و کسی من را دوست

دارد که من ذره ایی تعلق خاطر به او نمیکنم

                              کلبه احزان شود روزی گلستان ، غم مخور

این دل من هم از این حزن در می آد ،میدونم

همین جا به عشق آینده ام سلام میکنم ، بهش میگم از امروز برات نامه مینویسم ، اما نامه های

دلتنگی ، الآن واقعا بغض داره خفه ام میکنه

 

زبان خامه ندارد سر بیان فراق                      وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

رفیق خیل و خیالم و هم رکیب شکیب           قرین آتش هجران و هم قران فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال                   بسر رسید و نیامد بسر زمان فراق

سری که بر سر گردون بفجر میسودم             براستان که نهادم بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال                  که ریخت مرغ دلم پر بر آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم بگردابی             فتاده زورق صبرم زبادبان فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود           ز موج شوق  تو در بحر بیکران فراق

چگونه دعوی وصلت کنم بجان که شدست     تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

فلک مگر چو سرم دیدد اسیر چنبر عشق       ببست گردن صبرم بریسمان فراق

ز سوز شوق دلم شد کباب و دور از یار           مدام خون جگر میخورم زخوان فراق

                                 بپای شوق گر این ره بسر شدی حافظ

                                 بدست هجر ندادی کسی عنان فراق

                                                                                   نوشته شده در ۸۹.۱۰.۲۶

آیدین عزیزم ببین حال اون روزم رو و این که دم مسیحای تو چه کرده با امروزم که زندگی برام به رنگ چشمانت در امده

بوسه بر گونه ات ، جای که مقدس میدانمش


برچسب‌ها: دست نوشته
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 0 توسط حسام| |

پیش از نگاه:سلام دلم واسه همتون تنگ شده ، خیلی دوست دارم بیشتر بیام اما خونه خریدن ما

هم شده داستان برای ما.

برای پخته شدن کافی است وقتی عصبانی می شوید از کوره در نروید!!

این جمله رو تو قسمت های یه صفحه طنز خوندم ، فقط با خودم گفتم به چنین جمله زیبایی مردم ما باید بخندن؟؟؟؟


و چقدر آدم ها که میخندند.....

بگذریم



پسره بلند شد رفت با گوشی یه sms  تایپ کرد

امروز من خونه تنهام ، بیا پیشم تا.....

بعد پشیمون شد از خیانتی که میخواست بکنه و به دروغ گفت پدرم اینا اومدن و نیا

عصر وقتی رسید به همسرش گفت من به جز تو به هیچکسی فکر نمیکنم.....



نگاه:آدم ها برای کار های بد بزرگ نادم و پشیمون میشن و عذاب وجدان میگیرند ، اما اون پسر برای دو

دروغ خود هرگز استغفار نکرد.


برچسب‌ها: دست نوشته
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 22 توسط حسام| |

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ

یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ

سال ۹۱ شروع شد با همه اتفاقایی که در دلش نهفته است

و امیدوارم که سال خوبی برای همه دوستان باشه

و دوست داشتم این سال رو به همسر مهربانم تبریک بگم و آرزو کنم سال های سال در کنار هم باشیم با پاکی و صفا و صمیمیت ، محبت و البته مهمتر از همه خدا محوری و با قلبی پر از عشق

و بعد به بهترین های خودم فرهاد و آرش عزیزم که واقعا وجودشون گرمای زندگی شده برام

(این رو اون شب تو مترو در کنار ژوبی عزیز فهمیدم)

و بعد به داداش های گلم رضا و عماد عزیزم که واقعا به داشتنشون افتخار میکنم و همینجا بهشون میگم که دوستتون دارم

و تبریک ویژه به زهره بانوووووووو عزیز که به جرات میگم شخصیتشون برام فوق العاده جالبه و البته دوست داشتنی و قابل احترام

و مهسا جون که واقعا معنا محبت رو در رفتار تو میشه فهمید  و اعتراف کنم یکی از خوش سلیقه ترین دختر هایی که میشناسم و البته هنرمند

و دوستای خوبم حسین غریبه این دوست شاد کم حرف(البته نظره من اینه)

و سامان عزیز که نمونه پسر فهمیده با دل صاف و مهدی کوتاه عزیز که متاسفانه نشد خیلی با هم

ارتباط برقرار کنیم از بس مجذوب عکس ها شده بود و مهرداد (البته نه دیگر سوکت تلخ که از این به

بعد صدای آشنا) و محمدشون،ژوبی و اشکان (که از آشنایی باهاشون واقعا خرسندم) و جنابان

نقطه چین ، یوسف جان و کیا خان و تارای عزیز که البته هنوز باهاشون خیلی آشنا نیستم ، و

دوست خوبم عاشق حسین که واقعا نمونه پسره پاکه ، و دانیال خوب و به نظر من با معرفته و

همه دوستانی که من باهاشون تو این سال آشنا شدم.

یه تبریک خاص برای جناب اعلیحضرت ،هر چند که نمیدونم آیا من رو فراموش کردی یا نه ..........

و مهمترین تبریک برای "بی بی" که مارا عمری مضحکه خاص و عام کرد


بعد از نگاه:دوستای خوبم خواستم در جریان باشید که من چون سرعت نت پایینه فعلا و البته پیلتر شکن

هم ندارم نمیتون به بلاگ های بعضی دوستان بیام ، حتی بلاگ پاتوق(دلشدگان) به همین دلیل مرا عفو

بفرمایید ، اگر هم نمی عفویید مشکل خودتان است

بعد از نگاه ۲: چون مهم باز دوباره میگم عید باستانی بر همگان مبارک

بعد از نگاه ۳:بخورید و بی آشامید اما زیاده رویی نکید که تناسب اندامتون به هم میخوره


برچسب‌ها: دست نوشته
نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/03ساعت 1 توسط حسام| |

نمیدونم والله

طرف رو تو موقعیت ها میبینم ، داره اشک میریزه ، فریاد ، زجه ، ناله

که بیا ای منجیه هستی

بیا که بهت نیازمندیم

میرم تو فضای زندگی ، همه چی جوره دیگه هست

اونی که داره فریاد میزنه ، حتی در عملکردش کمترین توجهی به منجی نداره.

حتی سعی در داشتن تشابهی به ایشون نداره

ضعیف دونستن خود یه حرفه ، ادا در آوردن هم یه حرف

آخ

کاش منم دست از این ادا ها بردارم

یه سال دیگه هم گذشت و من بیشتر رفتم تو منجلاب

خوشحال باشم که یه سال دیگه هم گذشت

خوشحال باشم فرصت کمتری موند برای جبران

بخند حسام


بعد از نگاه: نگران نباشید برای عید هم یه پست آپ میکنم

البته شاد تر




برچسب‌ها: دست نوشته
نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 1 توسط حسام| |

دست نوشته اي  از آيدين در دست نوشته هاي نگاه ديگر

به نام او...به نام حق
به نام آخرين طبيبم...به نام به داد رسنده من در آخرين لحظه ها...به نام نور و پيام از خداي ما...دميده شده در روح سرگردان و تشنه اي در كوير..خالق زيباترين بهار...و پايان انتظار و براي تنها ترين عالم و امن ترين حريم من...
در تنها ترين لحظات...براي همه روز ها و كار ها و نوشته ها حضور گرم اين طبيب را از خالق عشق خواستم و حال مرواريد نهفته در صدف زندگي را يافتم...


در اين نگاهي ديگر...در اين خانه ديگر...در اين زندگي ديگر...در اين شعر ديگر...در اين نت و آواز ديگر...در اين روزي ديگر...در اين سالي ديگر...گونه اي از نت ها نواخته شد...

بهترين آرزو ها براي بهترين زندگي...حسام عزيز...


نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 20 توسط حسام| |

خوب بلاخره من تونستم دوباره پست آپ کنم

و واقعا خوشحالم

تا حالا اینقدر بی انترنتی برام پیش نیومده بود.

خوب باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه ، من دیگه هم محل  جناب فرهاد خان نیستم.

دیگه هم نمیرم نونوایی محل (که چه آبرو ریزی ها اونجا شده بود)

و در یک جمله از اونجا اسباب کشی کردیم و رفتیم تقریبا نقطه قرینه از روی نقشه.

فقط اومدم این پست رو بذارم و بگم که همتون رو دوست دارم ، مخصوصا بعضیا رو (حسین غریبه با تو نیستمااااا)

فقط اگه کمتر میتونم سر بزنم برای اینکه نت هنوز اینجا یکم مشکل داره.

تا adsl بگیرم یکم طول میکشه


برچسب‌ها: خبر رسانی
نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 21 توسط حسام| |

آخیییییییییییییی یه روزی حسام اینقدر بوده

لپاشو نیگاااااااااااااااااا

ببخشید بی کیفیت شد ، آخه اسکنر نداشتم


برچسب‌ها: خاطره
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/03ساعت 12 توسط حسام| |

پیش از نگاه:بعده مدتی اومده آپ کرده اون اینجور متنی ، واقعا که....

شاید حرف بعضی دوستان باشه

جواب :راستش من خیلی معتقد نیست باید تو بلاگم حتما مطالب خنده دار بذارم ، و معنا شادی برام جوره دیگه تعریف شده.

شاید اگه به شادی من نزدیک بشی خیلی دوسته خوب تری باشی تا به خنده من نزدیک بشی. (شکسپیر)

واوووووووو نه خالی بستم خودم بودم

 

این خانه از پای بست ویران است

خودم رو میگم ، دلم رو میگم

اون روزی که داشتم بنا محبت رو میساختم ، درست نساختم که حالا بعد بیست و سه سال.........

خشت اول چون نهد معمار کج/تا سریا میرود دیوار کج

هی اومدم و گفتم دوستت دارم

عهد بستم و رفتم و بهش پشت کردم

خدا امروز اومدم شکایت کنم ،گله کنم از نفسم

منو به سمت گناه هل میده

خیلی حریص شدم به گناه ، نمیتونم جلو خودم رو بگیرم

شما که میدونم به من نظر داری

من که میدونم عاقبت این نفسم من رو در مقابل خشمت قرار میده

ای پروردگار اگه به دادم نرسی بی چاره میشم

دیدی آخر حب دنیا دست و پایم را گرفت

رفته رفته دل ربود از من  خدایم را گرفت

چشمه ی اشکم نمی جوشد چرا علت زچیست

من چه کردم که خدا حال بکایم را گرفت

من به دنبال اجابت ها که نه اما چرا

لذت گوشه نشینی و دعایم را گرفت

بازی دنیاست اگر بی درد و غم بار آمدم

و چه بد شد این دل درد آشنایم را گرفت


نگاه:شاد باشید
برچسب‌ها: دست نوشته
نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 14 توسط حسام| |

پیش از نگاه:سلام به روی ماه همه دوستای گلم
ایام امتحانات رو نمیتونستم آنلاین بشم
واقعا وجودتون برام مهمه 

یش از نگاه۲: سال روز آغاز امامت حضرت ولی عصر(عج) بر همگان تبریک و تهنیت باد.

باید بگم خدا نکنه کسی ساعت 2 شب از بی آر تی استفاده کنه.
من یه بار استفاده کردم و با یه صحنه هایی رو به رو شدم که واقعا متاثر شدم.
و همه وجودم یک پارچه درد شد
دیدن آدم ها معتاد و آسمون جُل واقعا درد آور بود.
امشب جایی داری برای خواب؟؟؟؟
آره برو راه آهن
اونجا باید پول بسُرفیم؟؟؟
.........
فکر کنم حتی پول نداشتن که کمترین نیاز هاشون رو برطرف کنند.
شاید اینها هم خونه داشتن
شاید همسر و فرزند داشتن
و شاید هم همیشه در حسرت یه آغوش گرم و پر محبت بودن......
 
 
.........
هم وطن هایی که اول از همه خودشون با دستای خودشون فنا شدن
 
 

 

برچسب‌ها: اجتماعی
نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 18 توسط حسام| |

امام رضا دوستت دارم...


دلم برات تنگ شده...


برچسب‌ها: حرف دل
نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05ساعت 0 توسط حسام|

 

خوب این پست و فقط بخاطر راهی عزیز و فرهاد گلم گذاشتم

فقط

و سوال اینجاست که این خانوم به کجا نگاه میکنه؟؟؟؟

(توجه : کنایه به عکس بلاگ زهره)


برچسب‌ها: طنز
نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 0 توسط حسام| |

مسیر قشنگیه

نه؟؟؟؟

این راهیه که گاهی خسته کننده

میشه

و میپرند پایین

نوشته شده در جمعه 1390/10/09ساعت 17 توسط حسام| |

من فراریم

اما امشب بسوی تو اومدم

عظمت و حلم تو کجا؟؟؟

لغزش ها و اشتباهات من کجا؟؟؟؟

امشب خیلی بهت احتیاج دارم

من همه چیمو باختم

تو قمار با این دنیا ، همچمو باختم

من برهنه ای هستم

که تو مرا پوشاندی، عیب هامم دیگه کسی ندید

امشب بیا همینجا تکون بخوریم

با این همه لطف ، با این همه حرف

باز من اون بنده اییم که تو خلوت ، از تو حیا نکردم

حتی جلو دیگرانم حیا نکردم

من گستاخی کردم

من گناه خدا جبار آسمان ها رو کردم

من برای گناه کردنم هم پول خرج کردم

بد بندگی کردم

من وقتی بهم پیشنهاد گناه دادن ، دویدم

من همونیم که بهم مهلت دادی که برگردم ، اما گوش نکردم

تو پوشاندی و من حیا نکردم


نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 14 توسط حسام| |

پیش نگاه:خوب یادم رفته بود این و بنویسم ، روی سخن با فرهاد و آرش (عزیز؟؟؟) ه

عرض کنم که اگه حقیر تونستم خدمتی بکنم به صرف وظیفه بوده

چیکارتون کنم؟؟؟ دوستون دارم دیگه

We never know we go
When we are going –
We jest and shut the door –
Fate – following –
Behind us bolts it –
And we accost no more .
                                                                        - Emily Dickinson
ما هرگز نمي دانيم كه مي رويم
آن هنگام كه در حال رفتن هستيم –
به شوخي درها را مي بنديم
و سرنوشت – كه ما را همراهي مي كند –
پشت سر ما به درها قفل مي زند ،
و ما ديگر ، هرگز نمي توانيم به عقب برگرديم

                                                                          امیلی دیکنسون

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/29ساعت 14 توسط حسام| |

او:سلام عرض می کنم

من:سلام!!!

او:فاطمه الان چند ساله شده؟؟؟

من: فاطمه؟؟ فاطمه کیه؟؟؟

او:شوهر کرد؟؟ ازش خبر داری؟؟؟

من: ببخشید؟؟؟؟ از کی حرف میزنید؟؟؟

او:فاطمه الان چند سالشه؟؟؟

من:نمیشناسم آقا (با خودم میگم دیوانه است حتما ، یا الزایمر داره)

او: خداحافظ

من:با لبخند میگم خداحافظ

او :دستشو میاره جلو

من:دست میدم بهش(منتظرم بگه چقدر دستات سرده ، آخه دستای خودش گرم بود)

او: دستای مهربونی داری

من: با یه لبخند  مرسی

او:دستات سرد ، دستای آدما مهربون سرده

من:مرسی

او:آدم خوبی هستی ، قدر خودتو بدون

من:مرسی

او:منم آدم خوبی هستم؟؟؟

من: لبخند میزنم و میگم دستاتون گرمه ، اما آدم خوبی هستی (با خودم میگم واقعا آدم جالبی هستی)

او:خداحافظ

من:لبخند و خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 18 توسط حسام| |

سلام

سلام همسایه

به  چی خیره شدی؟؟؟ من که میخندم ، من که شادم ، باور نمیکنی؟؟؟؟

چه خبر همسایه؟؟؟

فکر نمیکردم  اینقدر به احوالم آگاه باشی ، اسم تو همسایه است ، هم سایه

درسته باور نکن ، خنده ام برای روی خوش است

این درون آتشیست که هرگز حرارتش را نخواهی دید ، مگر اهل آتش باشی

بگذریم از خودت بگو ، چه میکنی؟؟؟

مانده ام

در این بد شهر دود آلوده ، که چشم چشم را نمیبیند ، تو چطور مرا دیدی؟؟؟

نه ، حیرت من برای خودم نیست  ، برای توست

آیا تو یک واقعیتی؟؟؟

و اذان برخواست ،چشم باز من بسته شد ، و چشم بسته ام باز

تنها این سکوت و نگاه مرا دگیر کرد

همسایه رفت و لبخند مرا برد.........

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت 16 توسط حسام| |


آخرين مطالب
» مادر
» جان من...
» امون از دل بی صحاب
» رفتی ای مادر
» نامه دلتنگی
» دست نوشته
» آغاز سال 1391
» تو فکرم بود و امشب نوشته شد به کاغذ
» دست نوشته اي از آيدين
» مژده ای دل که حسام پست آپ کرده است
Design By : Pichak